|
... just
|
![]() آمدی ... آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت این قدر با بخت خواب آلود من،لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل زیباحزین خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر این سفر راه قیامت میروی تنها چرا "شهریار"
حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟ با تو ام ! با تو ! خدایا! بزنم یا نزنم ؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است : دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم : بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟ "قیصر امین پور" ![]() می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا كه در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لكه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید حال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نكند باد وصال ناله می لرزد می رقصد اشك آه بگذار كه بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به كه بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ‚ خوینن دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل " فروغ فرخزاد "
![]() چه کسی میدانست وقت مرگ سهراب خود خبر داده بودوقت رفتن شده است وقت دل کندن از این عالم خاکی شده است. یادتان نیست که سهراب چه گفت قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب آری آن روز که سهراب نوشت قایقی خواهم ساخت خبر از رفتن داد خبر از مردن گلها به هنگام خزان و خزان مردن بود و خاموشی ساعت عمر ساعت عمر کسی که خودش میفرمود تا شقایق هست زندگی باید کرد ![]() شاعر: سایه.بی(صدا)
میکنم انچه که سهراب بکرد
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به اب دور خواهم شد از این خاک غریب دل من خسته شده از کینه شده این شهر قفس مردمش پر نزنن تیره دلان میروم جای دگر من که پرواز ندانم پس به دریا بزنم دل جای من اینجا نیست میروم تا که بیابم جای که در ان مردم ان در پی منفعت از پی تو احوال نجویند یا نباشد دلشان سنگ که جوابت ندهند میروم تا که بیابم جای که در ان مردم ان همشان یک رنگ دلشان صاف زه هر کینه لبشان پر شود از خنده چشمشان اشک نریزد ... ![]() پشت دریا جاییست...!! که زمینی جاریست...!!! پشت دریا دریاست شهر را باید ساخت پشت دریا هیچ است هیچ شهری نیست...!! پر تر از تاریکیست!! پری دریایی غرق دریایی شد!!!!! قایقی را سهراب که بیانداخت به آب مدتی سوراخ است دوریت سخت شده روزگار غمناک است ![]() سالهای سال ست در رویایش اسیر غربتم با ماترَک امیدم قایقی خواهم ساخت و دل به دریا خواهم زد شاید در ساحلی ناشناخته گم شده ام را بیابم، حتی اگر دریا به آخر برسد و دنیای من نیز!... ... ![]() پشت دریا شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ولی امروز چرا،صحبت از نور خدا نیست که نیست؟ وگناه است هم آغوش بشر و سعادت همه جا بسته دریست تو ندیدی انگار شهر ما پنجره ای باز نداشت و اگر داشت به جز منظره غصه و غم حاصلی هیچ نداشت و تو می گفتی باز دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است و دریغا که نگفتی که هم اکنون،اینجا خبر از معرفتی نیست که نیست ![]() ادامه مطلب [ شنبه 17 دی 1390 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ just ... ]
[ قایقی بسازید ... ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |